سلام دوستان 

امروز 4 بهمن ,بشدت گرخیدم 

پایان نامه تقریبا آماده شده و تو مرحله اصلاح ویرایشی هست 

اومدم خونه و می خواستم جمعه برم ایلام که شاید بیفته شنبه 

چن روز پیش چمدون قدیمی مو باز کردم با سیلی از خاطرات دفن شده مواجه شدم ,از توپ پلاستیکی کوچکی که همکلاسیم تو بازدید کارشناسی بهم داده بود تا بلیت اردکان کرمانشاه ,تا قرص و دواهای مادرم و سیگار پدرم. 

جالب تر از همه دفتری بود که توش اهدافمو نوشته بودم و بخاطر. نعماتی که خداوند بهم داده از جمله پدرم و برادرام و خواهرم و س از خدا تشکر کرده بودم 

و امروز بجز خواهرم هیچ کدام از اون نعمت ها رو نداشتم البته برادر کوچکم هست ولی اونم سر زندگی خودشه 

حتی نوشته بودم خداجون ممنونم بخاطر بابای مریضم ,همینجوری هم از وجودش شاکرم 

خب دلللللم خیلی گرفت یه جورایی یخ زدم,چی شد و چی فکر می کردم ....