۱۹ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

پلاسکو

سلام 
غمگین شدم بخاطر پلاسکو 
بخاطر آتش نشان 
بخاطر شهیدهایی که بهشون نمی گن شهید..ولی از شهدای زمان جنگ شهیدترن 
بخاطر قهرمانآن ,اسطوره‌هایی که جلوی چشمامون زیر خروار ها سنگ و بتون و آهن زنده زنده دفن شدند ..بخاطر آتش نشانی که بخاطر نبود خون جونش رو از دست داد ...بخاطر بچه هایی که یتیم شدن و زنهای که  بی سرپرست شدن ...
بخاطر مادرایی که جگرشون سوخت..
خدایا به خانواده هاشون صبر بده ...
خدایا خدایا به اونی که الان زیر آواره و نفس می کشه,صبر بده قدرت بده تا نجات پیدا کنه ..
شبتون خوش 
۳۰ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
گل بارون زده بهاری

حکومت های ظالم

به طور تصادفی داستان شهرام امیری رو خوندم 

خیلییییییی ناراحت شدم

یه آدم بازیچه سیاست های دو حکومت شده و آخرش قهرمان هسته ای اعدام شد

از ته قلبم دلم برای مادرش زنش و پسرش سوخت..

حاجی قصه ما ...اعدام شد

۲۹ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گل بارون زده بهاری

ahang



امروز خیلی بار این آهنگ رو گوش کردم و نمی دونم کجای گذشته م اینو شنیده بودم

امیدوارم شما هم لذت ببرید...(اینم بگم اصلا متوجه نمیشم چی می گه ولی ازش خوشم میاد)
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۶:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گل بارون زده بهاری

غد

هیچ وقت از یه آدم غد و مغرور نخواهید غد بودنشو بزاره کنار، شاید اون غد بودن تنها ماسک اون آدم باشه

و شاید روزی بخاطر کسی اون ماسک رو برداشته و نتیجه تلخی گرفته ...

متاسفانه من غد بودم قبلا، الان خیلیییییی بیشتر از قبل ..

و این دستم خودم نیست .

۲۶ دی ۹۵ ، ۱۵:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گل بارون زده بهاری

سکته

سلام ..
از صبح که با کیا تو تلگرام صحبت کردم دیگه ازش خبری ندارم ,آخرین پیامم دلیوری شد ولی ج نداد ..
فکر کنم کامل رد شد بخاطر بومی نبودنش 
***
برادرم اینا بخاطر خراب شدن دستشویی خونه شون یه 5 روزی بود اینجا بودن و امروز بعد شام برگشتن 
بعد شام ساعت 10 برادرم زنگ زد منم به شوخی ج دادم گفتم دستشویی تون افتتاح کردین ...اونم گفت آره و بعد گفت خاله م فوت شده ..
یعنی بدون مقدمه گفت 
الان سرم داره می ترکه 
فردا هم باید برم کرمانشاه تمدید کارت نظام مهندسی و ثبت نام کلاس اتوکد ..
دارم سکته می کنم 
خاله م فقط یه دونه دختر داشت 
الان می دونم چ حال بدی داره 
اصلا وقتی یکی می گه مامانم فوت شده من رسمن نابود میشم الان اون شخص خاله منه و دختر خاله من تنها بچه ی خاله م بی مادر شده ..
خدایا بهشون صبر بده

۲۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۶ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
گل بارون زده بهاری

قسمت


یک عده را باید نگه داشت؛


نباید رها کرد به امانِ خدا 

تا ببینی قسمتت هستند یا نه!

گاهی قسمت، 

دست گذاشته زیرِ چانه اش که 

ببیند آدم چه میکند، تا کجا پیش می‌رود...

سر به سرِ آدم میگذارد

دور میکند

قایم میکند پشتش و میگوید : باد برد ..

تا ببیند چقدر دنبالش می‌روی

چقدر پی اش را میگیری

که داشته باشی اش

که نگذاری بی هوا برود ...

هر چیزی را نباید رها کرد به امیدِ قسمت !

خودِ قسمت هم گاهی

امیدش به آدم هاست ..

و زیرِ لب میگوید : چه بر سرِ بودنِ هم می‌آورید ..

حواس پرتی ها و رها کردن هایمان را

گردنِ قسمت نیندازیم ...


۲۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۴ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
گل بارون زده بهاری

برای موفقیتت دعا می کنم ...

فردا روز سرنوشت سازی برای کیا هست ..

دعا می کنم موفق بااشه از ته قلبم ...چه من تو این سرنوشت باشم و چه نباشم ..

دوستم می گفت برای موفقیتش دعا نکن ...موفق بشه بی محلت می کنه رهات می کنه ، منم گفتم من اصلا بخاطر خودم براش دعا نمی کنم برای اینکه فکر می کنم لیاقت موفقیت رو داره براش دعا می کنم ...، بعدشم اگر قرار با موقعیت بهتر منو رها کنه همون بهتر که زودتر بشناسمش پس باز هم برای موفقیتش دعا می کنم ..خخخ

خدایا خودت کمکش کن ..

اگه درست شد مفصل تر و با حال تر می نویسم ...


۲۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گل بارون زده بهاری

هراس

هراس من اینه ارتباط من و کیا هم مث پست زیر بشه 

من چن بار خداحافظی کردم ..

خیلی آروم ..و منطقی و با لبخند 

ولی اون قبول نکرده ..

و همیشه برای نبودنش بهونه میاره ...من بهش گفتم نیازی به دلیل و برهان نیس ,تو آزادی هر وقت از من یاد کنی, و اون در جواب گفته من اگر هم یادت نکنم ,دوستت دارم

بنظرم هیچ کس با گله و شکوه وفادار نمیشه ...

و بنظرم لیاقت این رو دارم که طرفم با علاقه و میلی که از درونش میاد از من باد کنه...نه بخاطر شکایت و گله من ..

۲۲ دی ۹۵ ، ۱۹:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
گل بارون زده بهاری

رابطه های نافرجام


یک جایی از رابطه هست که هر دو نفر به آنِ فروپاشی می رسند. به باور اینکه ادامه این راه، در کنار هم ناممکن است. با این حال، هر دویشان شرم می‌کنند از گفتنش. ابا دارند از بیانش و می‌ترسند از عواقبش. نمی‌نشینند سر یک میز، خاطرات خوششان را با هم مرور کنند، همدیگر را برای بار آخر ببوسند و بگویند به امید دیدار. که اگر روزی، همدیگر را دیدند بتوانند سرشان را به نشانه احترام تکان بدهند یا لبخند مهربانی بزنند. 


به جایش شروع می‌کنند به بازی. آن هم با کسی که برای داشتنش از سربازها و وزیرها و شاه‌ها و خانه‌های سیاه و سفید عبور کرده‌اند. یک بار بهانه می‌آورند که گوشی‌ام خراب شده. بار دیگر می‌گویند اینترنت ندارم. بعدها، کار را بهانه می‌کنند، سختی‌های زندگی را، درس‌را، امتحان‌را. 


من باور دارم که همه عاشقانِ بی‌فرجام، در آنِ‌فروپاشی، قصه نویس‌های خوبی می‌شوند. می توانند از یک کلمه، دنیایی مفهوم در بیاورند. می‌توانند اتفاق‌ها را جوری کنار هم بنشانند که باورت شود تو مقصر بودی. نه از همین دیروز و ماه پیش؛ که از همان لحظه نخست آشنایی. از اولین گره خوردن انگشت‌ها به هم و دست‌های تو که عرق کرده بود. از سرمای هوای دربند و جگری که خام بود یا سوخته. از باقالای شب مانده و سفتِ دست‌فروش خیابان انقلاب که تا دو روز دلش را به درد انداخته. از ادکلن کوچکی که با جمع کردن پول ناهارهایت برایش خریده بودی، اما تقلبی بوده و بویش نمی مانده.


پیش‌تر از این، باز هم از آنِ فروپاشی نوشته بودم. با این حال، تا چشم کار می‌کند آدم‌هایی را می‌بینم که این مرحله را به‌درستی نگذرانده‌اند. آدم‌های خشمگین. آدم‌های ترسیده. آدم‌های گریزان از هر سلامی و نگاهی. رفیق دیده‌ام که روزی صدبار گوشی‌اش را برمی دارد و بلافاصله زمین می‌گذارد. زن دیده‌ام که زنگ مدرسه و آیفن خانه و تلفن، تنش را می‌لرزاند. مرد دیده‌ام که توی خیابان، زنی با موهای شرابی دیده و یک‌هو کنار جوی، چندک زده و گریسته. 


بعدها چه می‌شود؟ نمی‌دانم. اما می‌دانم که باید برای روابط‌مان قرار تازه‌ای بگذاریم. از همان روز اول؛ درست از لحظه‌ای که با هر نگاهش، دلمان پایین می ریزد عهد ببندیم که اگر همه چیز خوب پیش نرفت، برای آخرین بار همدیگر را ببوسیم و بگوییم به امید دیدار. بگذاریم تا همه این اگر‌ها، تلخی‌ها، جدل‌ها در لحظه خداحافظی بمیرد. که اگر هر کدام‌مان، به آدم دیگری رسیدیم، ایمان‌مان را به انسان از دست نداده باشیم که مرگ باور آدم‌ها، مرگ زندگیست...

۲۲ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۸ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
گل بارون زده بهاری

جنتلمن جوان

سلام
روز شنبه بعد امتحانم رفتم راهنمامو ببینم تو راهرو مشاورم رو دیدم بهش گفتم فردا هستیید ، گفت تکالیفتون رو انجام دادین ،منم گفتم یه جیزایی آماده کردم، اونم گقت نه من کامل می خوام ...بعد دوباره من پرسیدم فردا هستید ، بعد از یه مکث طولانی گفت ساعت 10 اینجا باشید دوستم گفت من نمیام ، من گفتم من حتمن میام ...
 به کیا زنگیدم ...خاموش بود ، خدا می دونه چقدر نگران شدم و حتی پیج حوادث استان رو چک کردم ، چون می دونستم همش تو مسیر کرمانشاه و سنندج در رفت و آمده ...حتی نتونستم تکلیفی که باید کامل میکردم انجام بدم و اون شب بخاطر رفت و آمد زیاد رو پله های خوابگاه ، پاهام رسمن داشت فلج می شد، البته این اتفاق همیشه بعد از آخرین امتحان می افته و من احساس خلا شدیدی بعد از آخرین امتحان دارم ...
قسمت دوم کوشم رو دانلود کردم و نگاه کردم ، بعد بچه های اتاق بغلیمون اومدن ، خیلی الکی شلوغ می کردند ، دیگه مژده گفت اگه فردا می خوای برگردی خونه وسایلتو جم کن که فردا فقط برشون داری ، منم تو اون شلوغی وسایلم رو جم کردم، پادردمم بهتر شد ، لپ تاپم رو روشن کردم ، هر کاری کردم نشد که نشد ، تمرکز نداشتم ...فردا ضبح بیدار شدم و پیام کیا رو دیدم تو تلگزام باهاش صحبت کردم و خیالم از بابت اون راحت شد...و به استاد مشاورم پی ام دادم که نی تونم بیام ...
و به سمت ترمینال گسیل شدم ، وقتی رسیدم آخرین نفر هم جا گرفته بود و داشتند پول کرایه رو جم می کردند و جا نبود، اولش ناراحت شدم بعد گفتم حالا که نمیشه چیزیو عوض کرد ، وسایلم رو تو سرویس بعدی گذاشتم و رفتم یه چایی از بوفه ترمینال گرفتم و اومدم تو ماشین یه هنزفری گذاشتم تا ساعت 11 ماشین پر شد...بین راه دوستم زنگ زد و گفت استاد تو تلگرام پیام فرستاده گفته  مایه تاسف که جلسه میزارید  کنسل می کنید...و مشاورتون بخاطر شما یه ماموریت رو کنسل کرده ، منم گفتم جلسه  ای در کار نبود و فقط من قرار بود تمرین هام رو ببرم نشون بدم ...و اعصابم خرد شد ، رسیدم کرمانشاه و بسمت ترمینال کاویانی روانه شدم ، باز آخرین نفر بودم ، از راننده پرسیدم جا هست ؟ میشه یه جوری منم جا بدین ، اون م گفت نه ظرفیت تکمیله، و منم یکم تو دلم ناراحت شدم، بعد صدای یه پسر و شنیدم داشت می گفتمن وای میستم اون خانم بیاد جای من بشینه ...اومد پایین و بهم گفت برید بالای جا من بشینید ؛ منم گفتم پس خودت چی ؟ گفت وای میستم ، منم گفت نیازی نیس شما اذیت میشید من با سرویس یعدی میام ، بعد گفت نه تو برو جای من ، شوفر گفت خودش قبول کرده پس برو ،و با اصرارشون رفتم سوار شدم،دیدم جای اون پسره بغل دست مادرش بوده ، ردیف جلو هم خاله و مادربزرگش نشستند و کلی غر زدن گفتند سیروان بیا بالا ،چطووری می خوای یه ساعت و نیم ووایستی و کلی حرص خوردن ، به منم گفتند پسر ما دیوونه س ، ( منم تو دلم گفتم اتفاقا دیوونه نیست وخیلی هم با شخصیت و باکلاسه) بعد راننده اومد گفت خانم تو رو خدا با پسرتون صحبت کنید بیاد سر جاش بشینه ، اون وایسه من جریمه میشم ، منم گفتم من خودم میرم باهاش صحبت می کنم بیاد سرجاش بشینه و رفتم کلی ازش تشکر کردم و گفتم برو سرجا بشین ، سرویس بعدی نیم ساعته پر میشه و اینقدر از حرکت این پسره ذوق زده بودم که اصلا خستگی و انتظار پر شدن سرویس بعدی اذیتم نکرد....
روز خوبی داشته باشید...




۲۱ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
گل بارون زده بهاری