بنی دیروز زنگ زد یه عالمه عذر خواهی کرد گفت ببخش که آخر شب زنگ زدم
و اخبار  اضطراری برای گوشیش اومده بود و وقتی اسم جوانرود رو دیده بود ازخواب پربده بود و,گفت دیروز خیلی ترسیدم از دستت بدم می دونم وقتی زنگ زدم صدام پر از وحشت بود منو ببخش ,منم گفتم اتفاقا خوشحالم کردی هر چند اگر هم زنگ نمی زدی ناراحت نمی شدم چون میدونستم خوابیدی و از دنیا بی خبری
حالا اون وسط هم می گفت اونجا امنیت و امکانات نداره و برید یه شهر بزرگتر 
تو دلم گفتم برو باوووو,و براش توضیح دادم که مهاجرت خیلی سخته و اون حوری ک فکر میکنی نیس خصوصا واس ما با اون فرهنگ و مذهب متفاوتمون واقعا سخته بری شهر دیگه