دیگه خودمو دوست ندارم 

هیچ وقت روحم اینهمه بد عنق نشده بود

رفتم بیرون هم پارچه خریدم تازه فروشنده یه پیرزن بود که گفت خیلی ازت خوشم میاد و کلی انرژی مثبت بهم تزریق کرد 

بعدشم رفتم شکلات برای خودم خریدم و نون خامه ای 

ولی بازم خوب نیستم 

بازم قهرم .

مامانم قربونش برم هر دفه خواب من میاد روزگار من این جوری بهم میریزه

می خوام فراموش کنم کیو از دست دادم متاسفانه خواب نمیزاره 

علاوه بر مادرم ب عطا فکر می کنم دلم هزار تکه میشه 

دیگه عطا نیس , دیگه هیچ اصرار و تعارف شدیدی تو اون خونه برای موندن جاری نیست ...

ایکاش مامانم می اومد دنبالم و منو با خودش می برد 

دیگه سختمه حتی با وجود بنیامین دنیا برام عین زهرماره 

هیچی حالم رو خوب نمی کنه 

التماس دعای صبر