امروز 5 امین سالگرد فوت مادرم بود ...
یادمه فقط دوست داشتم زمان بگذره به نرخ سال , چقدر دوست داشتم سه چهار سال زود بگذره و بتونم کنار بیام ...
خیلی بهتر شدم اما بیماری و مرگ برادرم , دوباره همه چیو تداعی کرد , یه جورایی انگار دوباره رفتم سر جای اولم. ..
گاهی وقتا تو آینه از روی خودم خجالت می کشم بخاطر اینهمه غم و غصه(مث الان )
باورم نمیشه 30 سالم شد ...
امروز رفتم بیرون , تو خیابون که راه می رفتم چشمم خورد به یه جایی که به صورت عمده دوغ و نوشابه و لوازم یه بار مصرف می فروختن , یاد نهار روز عزا افتادم , از کوفت بدتره, مجبوری بخوری تا بهت گیر ندن...
خوشحالم که بنیامین نامی تو زندگیم هست شاید به اعجاز عشق اون هست که اینهمه آروم و معصوم شدم ...
براستی یک رابطه مثل شمشیر دو لبه س 
ممکنه یه رابطه ناقص هرزگی روح و ذهن بیاره 
و اگر سالم باشه پایداری روح و معصومیت گمشده اون روح بدست بیاد
خدایا منو ببخش ,حافظه م خوبه ,خاطرات تلخ زندگیم پاک نشدن
خاطرات خوبمو زیاد کن 
امین