اون روزی که بنی بهم گفت میخواد از طریق ویزای نامزدی اقدام کنه ,خب شوکه شدم ..جوری که انگار همه چی واقعی شد ...کمی ترسیدم ..شک کردم از راست و درست کارم ...

حتی می خواستم خودم رو یه جوری قانع کنم بی خیال شم 

شوخی نیس وقتی پای یک عمر زندگی اونم تو غربت وسط میاد 

هزار بار نوار زندگیمو تو ذهنم بردم عقب و از اول نگاش کردم ...هی خودم رو ,بنی رو ...دنیامو. ..

حتی با بی رحمانه ترین قضاوت ها بنی رو نگاه کردم 

باز هم در آخر به این نتیجه رسیدم شاید عاشقش نباشم ولی بدون شک باهاش خوشبخت خواهم شد و هیچ کس مثل اون از جون و دل مایه نزاشته...هیچ کی به این درجه از مرام و ادب ندیدم ...

با بی رحمانه ترین قضاوت ها ,باز هم بنی برنده شد.

امروز رفتم کلاس زبان ,و استارت یادگیری زبان رو زدم 

و همچنین برای gps یه زمین رفتم, واقعا طبیعتمون حرف نداره و دلم لرزید وقتی فکر کردم دیگه این طبیعت رو ممکنه نبینم ...چقدر عاشق این خاک لعنتی ام ...

دلم آواره شده بین خاطرات و آرزوهاش. ..

برای داشتن یکی باید دیگری رو رها کرد ...

التماس دعا