سلام به همه دوستای مجازیم 

صبح رو با سردرد شدید که از شب قبل داشتم شروع کردم 

یکی از هم اتاقی هام چن بار گفته که کردها متنفرم ,اونم جلوی من 

منم دیشب یه نگاه بهش انداختم ,بعد گفت منظورم کوردای ایلام بوده 

من هیچی نگفتم 

ولی دفه ی بعدی بهش تذکر میدم 

یکشنبه دفاعیه دارم 

از لحاظ جسمی ضعیف هستم ,نفسم قط میشه وسط ارائه و خدا کنه این مشکل برام پیش نیاد اون روز 

دوشنبه میرم خونه مون 

تو ذهنم حکایت هزار و یک شبی نقش بسته 

بعد از دفاع باید برم دنبال کلاس زبان .

و اینکه بنیامینم تمام دنیای منه 

و شخصیتش  دقیقا یه کپی پیست از خودم منه و همیشه اونم به من میگه خیلی لوتی و بامرامی 

و هر دو از داش مشتی بودن همدیگه لذت می بریم 

و ناز و ادا تو کارمون نیست ..

خداروشکر می کنم که تو زندگیم یه بنیامین هست اما از دور بودنش ناراحتم ..

نمی دونم کی بهم برسیم,شاید چن سال طول بکشه و شاید هم هیچ وقت .

ولی همینکه همین لحظه از زندگیم رو روشن و گرم کرده برای من یه دنیاس