امروز رفتم کرمانشاه فقط از یه چیز خیالم راحت شد برای تموم شدن درسم عجله ای نداشته باشم با توجه ب اخبار مزخرف که شنیدم 
دیگه حتی نظام مهندسی هم اعتباری نداره و رسما خر تو خر شد.
روزگار با بن بسی خوب هست فقط خیلی ناراحته و خاک عالم 
هنوز همدیگه رو ندیدیم هر روز گریه می کنه و آرزوی مردن هم می کنه گاهی 
دیگه بماند اگر هم رو ببینیم بقول خودش برگرده داغون میشه .
خب دیشب که داشتم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم به جای بنه ,براش نیم کیلو روغن حیوانی بفرستم (خودم از بنه خوشم نمیاد هر چن اون هیچ وقت تو عمرش بنه ندیده و ممکنه براش جالب باشه )
امروز هم براش نان برنجی و کاک و نان خرمایی گرفتم 
ینی هیچ وقت تو عمرم فکر نمی کردم برای یه پسر اینهمه خرج کنم هر چند اون ده برابرش رو خرجم کرده و بازم خرید کرده و می خواد برام بفرسته .
این دفه دیگه بهش نمی گم برات چیزی فرستادم چون دفه قبل هر روز لحظه شماری می کرد برسه 
شاید چون مجازیه اینجوری فکر می کنم گاهی می گم اگه گوشی مو ازم بگیرن دیگه بنیامینی هم نیس 
برای همین عمیقن احساس وابستگی نمی کنم,شایدم چون یک لحظه قهر هم نداشتیم (شکر )